خاطرات شهید محسن ابراهیمی از زبان مادر

شهید محسن ابراهیمی فرزند حسین در سال ۱۳۴۱ در شهر مقدس قم دیده به جهان گشود و در فروردین ماه سال ۱۳۶۷ در عملیات والفجر ۱۰ در اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

اخلاقش خیلی خوب بود اخلاقش خدایی بود. با این که نوجوان بود و سن­اش کم بود ما را هدایت می­کرد. و می­گفت مادر جان بی­صبری نکنید و بی­تابی نکنید به لبیک امام خمینی و اسلام می­رویم. یک روز داشتم توی حیاط قالی می­بافتم و همسایه­مان پسرش شهید شده بود و نوحه گذاشته بودند و صدایش خیلی زیاد کرده بودند و من گفتم چقدر صدایش زیاد است و مردم­آزاری می­شود و گفت مادر جان نگو خودت هم شهید داری ۳ تا پسرهایت می­روند جبهه یکی از آن­ها شهید می­شود. پسرم خیلی مذهبی بود و خواهرانش را به حجاب نصیحت می­کرد و پسرها را بر نماز نصیحت می­کرد و کمک حال من هم خیلی بود و یک روز که نفت نداشتیم کاری می­کرد که ما صدمه نخوریم.

و پسرم درسش خوب بود شب می­رفت بسیج و در راهپیمایی­ها هم شرکت می­کرد می­رفتند حرم آن جا شعار می­دادند مردم حرم بودند که داشتند شعار می­دادند توپ  تانک زده بودند و پر جمعیت بود و پسرم سن­اش کم بود و کوچک بود و داشته بین جمعیت پایمال می­شده و یکی از همسایه­هامان دیده بود و آن را بیرون کشیده بود.

خاطره جبهه:

می­گفت مادر جان یک خاطره برایت تعریف می­کنم که یادگاری بماند. پسر من در پشت خاک­ریز بود. و یک دفعه یک صدا می­آمد دیده بود که شیمایی زده­اند و بقیه خواب بودند و می­رود به فرمان­دارشان می­گوید که شیمیایی زده­اند و فرمان­دارشان ماسک­اش را به محسن می­داد و محسن قبول نمی­کند و می­گوید کسی دیگر بود فداکاری کرده بود و پسر من صدای شیمیایی را فهمیده بود که به فرمان­دارش گفت.

خواب مادر شهید:

یک روز خواب دیدم بالای سر قبرش نشسته بودم محسن پیش­ من نشست و گفتم محسن دوست دارم من را بیاورند این جا می­گویند گلزار را به تو کسی نمی­دهد و محسن گفت قبر یعنی برای توست و من گفتم محسن جان پس تو بنویس توی کاغذ و گفت من شاهد تو هستم و پسرم در حوض آب رفت و در آب پرواز کرد و در آب شنا کرد.

خواب مادر شهید:

شبی که شهید شده بود شب سوم­اش بود که خواب دیدم یک پاسدار نامه آورد در خانۀ ما و من دیدم که پاکت نامه پر از شن است و دراش باز است و دیدم با خط سبز نوشته بود بسم الله الرحمن الرحیم، فردا جایم در بهشت است و چند حرف دیگر هم بود یادم نیست. این خواب را شب سوم­اش دیدم.

خواب مادر شهید:

و من خودم هر بار می­روم گلزار قبر پسرم را با آب و گلاب می­شویم و آن روز دختر من گفت مادر من می­خواهم بشویم. و شب خواب دیدم که محسن در یک جاده مسابقه دو داشت می­دود یک جا ایستاده و سطل قرمز آب توش بود و آب را برداشت کمی در یک شانه و کمی در یک شانه دیگر و کمی در بالای پیشانی­اش ریخت و این جا نتیجه گرفتم که آب و گلابی که در قبرش می­ریزیم یک حکمی دارد.

 

راوی: مادر شهید محسن ابراهیمی

منبع : اسناد و مدارک موجود در بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قم.

ادامه مطلب + منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *