فرمانده محور عملیاتی لشکرمکانیزه ۳۱عاشورا به روایت همرزم

کسانی بودند که جانشان برایشان مهم نبود و تا پای جانشان مقاومت می کردند، کسانی که خط جبهه برایشان از همه چیز مهم تر بود.

نوید شاهد آذربایجان غربی: پاسدار شهید بابا ساعی متولد ۱۳۳۳بود و از هر فراغتی در جهت کسب معارف اسلامی و علمی سود می جست تا اینکه تصمیم گرفت در زمینه علوم فقهی و عدلی تحصیل کند. دوران انقلاب از طرفداران و فعالان انقلاب بود و با شروع جنگ با سمت معاونت تیپ ۹ حضرت ابوالفضل (ع) از لشکر ۳۱ عاشورا به منطقه شرهانی رفت و به عنوان فرمانده محور عملیاتی لشکرمکانیزه ۳۱عاشورا و بعد از رشادتهای بسیار، در بیست و چهارم اسفند ماه سال ۱۳۶۱ در رویارویی با دشمن متجاوز، ‌بر اثر اصابت ترکش خمپاره، به کاروان سرخ شهیدان انقلاب ملحق و به دیدار حق تعالی شتافت.

 

خاطرات آقای رحیم قرجه داغی همرزم شهید: 

خاطره ای که می خواهم عرض کنم از شهید «بابا ساعی» است. او هم یکی از شهدایی است که می توان گفت از یادها رفته. ما آنقدر در حال و هوای دنیا محو شده ایم که چنین سرداران بزرگ از یادمان رفته اند. 

خاطره ای از این برادر بزرگ می گویم، خاطره ای از درس معملی اش، از قرآن یاد دادنش. برادران وی را به عنوان یک معلم خطاب می کردند، چرا که ایشان همیشه به اطرافیان و دوستانشان هم درس می دادند ، هم می گفتند که ولایت چطور باید باشد. اطاعت چه شرایطی دارد. جنگ چیست؟ همه اینها را درس می داد و خودش هم در عمل کامل به همه گفته هایش بود. 

وقتی در سرو، در خدمت این برادر عزیز بودیم. ایشان مسؤول ما بودند. حدودا سی نفر بودیم. در کل منطقه سرو تا هشتیان. ۳۰ نفر فقط نیرو وجود داشت و بیشتر از این نیرو نبود. ولی این ۳۰ نفر با تدبیر این مرد بزرگ، طوری عمل کرده بودند که کل این منطقه را که قبلا در دست ضدانقلاب بود، از دست عوامل ملحد ضد انقلاب درآوردند و براحتی منطقه را کنترل می کردند. ۳ یا ۴ نقطه دیگر هم که در دست ضدانقلاب بود، توسط شهید مهدی باکری و با تدبیر آقای علایی آزاد شده بود. مقری بود در منطقه.  طوری شده بود که از دورترین دهات می آمدند و اجازه می گرفتند که اگر اجازه بدهید ما قرار است برویم فلان ده، مثلا برای عروسی، برای سرسلامتی گفتن به افراد فامیل عزیز از دست داده. چرا؟ چون هر لحظه ایشان در کل منطقه حضور داشتند. 

اما اینکه چطور ایشان می توانست با ۳۰ نفر منطقه ای را که الان یک تیپ مستقل اداره می کند را در آن زمان کنترل می کرد؟ به خاطر این بود که شهید باباساعی چون فرمانده بودند، همیشه می گفتند که فرمانده باید پیش افرادش و جلوی همه آنها حرکت کند. می گفت که من باید شبها حرکت کنم و به همه جا سرکشی کنم. طوری بود که ساعت ۵ می رفتیم یک روستا، ساعت ۶ روستای بعدی و ساعت ۷ در روستای دیگری بودیم. طوری بود که در یک شب حدود ۱۰ تا ۱۵ روستا را کنترل می کردیم. در روستاها هم می دانستند که بله، امروز در روستای ما نیرو بود. اهالی روستای دیگر هم می گفتند که اینجا هم نیرو بود و بدین ترتیب خبرها را به هم می رساندند و به این ترتیب بود که هیچ وقت در روستاها ناامنی ایجاد نشد. چون منطقه در دست و کنترل کامل سپاه بود.

 شهید بابا ساعی با وجودی که قسمت اعظم شب را به سرکشی از منطقه می پرداخت اما هر شب نماز شب خود را مثل یک نماز واجب یومیه می خواند و آن را به صورت یک عمل واجب، برای خود درآورده بود. هر شب نماز شب می خواند و محل آن هم برایشان مهم نبود. تا فرصتی پیش می آمد، مخفیانه به جایی که دور از دید بود، می رفت و نماز شب می خواند. از صبح خیلی زود هم تا غروب خورشید در دهات بین بچه ها و دهاتی ها شیرینی و شکلات پخش می کرد و برای انقلاب تبلیغات می کرد – البته مقداری از شیرینی ها را سپاه می خرید و بقیه را با پول خودشان تهیه می کرد-  شب ها که به شدت با نفوذ ضدانقلاب مقابله می کردند، به طوری که هیچ وقت ضدانقلاب نتوانست به منطقه تحت کنترل او نفوذ کند و تعرضی نماید یا تیراندازی کند. اینها همه به خاطر تدابیر شهید بابا ساعی بود. 

یک روز با هم رفتیم منزل ایشان. یک دختری داشت که بسیار کوچک بود. حتی راه هم نمی‌رفت. چهار دست و پا آمد به طرف شهید «بابا ساعی» و خودش را انداخت در بغل او. ولی شهید بابا ساعی او را در بغل نگرفت. مادرش برگشت و گفت: چرا بغلش نمی‌کنی؟ به هر حال بچه توست، تو که ماه ها می روی و می مانی در جبهه، حالا که آمدی حداقل بچه‌ات را در بغل بگیر. آقا بابا گفت: نه، من نمی‌توانم او را بغل کنم. من تمام چیزهایی که شما می گوئید، می دانم.

 مادرش گفت: خوب اگر می دانی چرا بغلش نمی کنی؟ گفت که: آخر مادر، ‌من می‌دانم که تو چه می دانی، ولی تو نمی دانی که من چه می دانم. سر سفره بر سر این مسئله حرف زدند. شهید بابا ساعی گفت: مادر، این بچه را که می بینی من پدرش هستم (با همین لحن می گفت) ولی بچه هایی هستند که در خانه هایی که من و امثال من وجود ندارد. پدرشان شهید شده و بچه هایشان بی پدر مانده اند. آن بچه ها را چه کسی بغل بگیرد؟ مادر جان چقدر گناه دارد و تبعیض است که من این بچه را بغل کنم. به هر حال این بچه هم روزی راهش را پیدا خواهد کرد. بالاخره ایشان حرف هایشان را زدند و البته مادرشان هم قبول کردند و من خودم شاهد بودم که بچه را بغل نگرفتند. چون بچه های شهدا را کسی نبود که بغل کند. 

ما در خدمت این شهید بزرگوار، در سرو و در جبهه سومار هم بودیم. ایشان کمک مؤثری بودند برای شهید حمید پادار که فرمانده خط بودند. یک بار شهید اوهانی صحبت می کردند که ما در خط ۱۰ نفر بودیم؛ گردان خالی شده بود و همه عقب رفته بودند. عراق هم تا می توانست فشار وارد می‌کرد تا مواضع ما را از دستمان بگیرد و تقریبا اکثر سنگرها خالی از نیرو بود. یک روز صبح دیدیم که عراق از همه طرف حمله کرده است و پیاده نظام عراق اکثر سنگرها را چون نیرو نداشتیم و خالی بودند تصرف کرد. حمیدآقا در یک سمت بود. آقا بابا در یک طرف و چند نفری هم بودند. صفر حبشی که اهل خوی بود، در طرفی دیگر بود. می شود گفت که هر کدام برای خودشان، یک گردان بودند. حمیدآقا گوشی را بر می دارد و به آقای مهدی باکری می گوید ما چکار کنیم؟ عراقی ها حمله کرده اند از هر طرف و وضع ما خوب نیست و تقریبا تنها هستیم. شهید باکری می گویند که حمید آقا شما تنها نیستید. حمید آقا می‌گوید: آقا من می‌بینم که چند نفر باقیمانده. فوقش یک هفته مقاومت می کنیم. کمک بفرستید که لااقل خط از دست نرود، مهدی باکری در جواب گفتند: می بینیم کسانی را که تا پای جانشان مقاومت می کنند. کسانی که خط جبهه برایشان از همه چیز مهم تر بود. آقای شهید باکری هم می گویند که آقا شما مقاومت کنید. الان پیش شما نیروهای غیبی (ملائک) هستند. شما به کار خودتان مشغول باشید. شهید بابا ساعی می گفت که شهید باکری این گونه به شهید پادار روحیه می داد که محکم باشید و استقامت کنید. ما همه آنها را به حول و قوه خدا از بین خواهیم برد و نخواهیم گذاشت حتی یک نفر عراقی در این منطقه باقی بماند. دقیقا همان طور هم که می گفت، شد. بعد شهید اوهانی می گفت: دیدیم چند دقیقه بعد شهید باکری آمدند به خط با یک جیپ ارتشی و من دیدم که آقای باکری خودش ماشین را می راند ولی در کنار او و در جای شاگرد راننده سیدی محکم ایستاده است، بسیار نورانی و با عبا و عمامه ای سبز رنگ، که شهید باکری در خط مقدم و در همه حال ماشین را می راندند و به کل خط سر زدند، توپ و گلوله از همه طرف می آمد ولی به ایشان اصابت نمی کرد. بعد از اینکه رسیدند، شهید باکری آمدند و با شهید پادار صحبت کردند که نیروها عقب هستند و مدتی بعد به اینجا خواهند رسید. نیروها آمدند و همگی با همکاری هم، منطقه را کلا از وجود عراقی ها پاک کردند. البته از بین کسانی که آن روز در خط مقدم در جبهه بودند، کسی نیست و همه و همه شهید شده اند.

 شهید بابا ساعی، شهید پادار، شهید اوهانی و بسیاری دیگر که بسیار خوب استقامت می کردند و ۴ یا ۵ نفری در برابر یک ارتش عراق مقاومت کردند.

بعد از پیروزی در این عملیات و پس گرفتن مناطق، شهید اوهانی می گفت: من آن سید را در کنار شهید مهدی باکری دیدم. رفتم و از ایشان پرسیدم: چه کسی در ماشین شما بود؟ ولی ایشان گفتند: من کسی را سوار نکرده بودم و تنها آمده بودم به خط. من فقط شما را دیدم. دوباره من گفتم: نه، من دیدم که سیدی بود با عظمت و با عبا و عمامه که بسیار استوار در جای خود ایستاده بود. شهید باکری هم باز گفت: نه، من کسی را در ماشین ندیدم. اگر شما کسی را دیده ای من نمی دانم. شما باید بدانی که چه کسی بوده؟ 

شهید اوهانی به دیده و گفته هایش اعتقاد کامل داشت و می گفت: از اینجا مشخص می شود که خود‌ آقا آمده بودند به کمک ما.

منبع: پرونده فرهنگی بنیاد شهید آذربایجان غربی

ادامه مطلب + منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *