کرامات شهیدان؛(۶۳) رمز دفن شبانه

عشق او به سپاه باعث شد به عضویت رسمی آن درآید و در واحد عملیات سپاه شیراز به کار مشغول شود. مدت کوتاهی از ورود او به سپاه نگذشت که به جبهه شتافت و تا زمانی که در عملیات فتح المبین به شهادت رسید در جبهه بود.

کرامات شهیدان؛(62) رمز دفن شبانه

نوید شاهد، در زمانی که عبدالحمید حسینی در دبیرستان شیراز تحصیل می کرد من با او آشنا بودم. وی در سال ۵۹ عضو بسیج مسجد جوادالائمه(محله هفت تنان بود).
عشق او به سپاه باعث شد به عضویت رسمی آن درآید و در واحد عملیات سپاه شیراز به کار مشغول شود. مدت کوتاهی از ورود او به سپاه نگذشت که به جبهه شتافت و تا زمانی که در عملیات فتح المبین به شهادت رسید در جبهه بود.
چند روز قبل از این که سپاه اسلام، عملیات فتح المبین را در جبهه میانی آغاز کند عراق دست به پاتک زد و به شوش حمله کرد و عبدالحمید در این پاتک به شهادت رسید.  وقتی خبر شهادت او به شیراز رسید، من هیچ تعجبی نکردم چون واقعا مستحق شهادت بود. هنوز پیکر شهید به شیراز نیامده بود که ما مشغول تدارک دفن ایشان شدیم.  با چند تن از دوستان به خانواده شهید سری زدیم. وصیتنامه ایشان را که منتشر کرده بودند برای ما قرائت کردند.  نکته باور نکردنی برای ما این بود که عبدالحمید در آخرین مرحله ای که به شیراز آمده بود به حاج آفا دستغیب وصیت کرده بود وقتی جسد من به شیراز رسید و خواستید مرا دفن کنید مرا در ساعت ۹ شب دفن نمایید. او سپس اسم تعدادی را ذکر نموده و تأکید کرده بود که اینها حتماً در موقع دفن من باید حضور داشته باشند و مرا دفن کنند که آیت الله علی اصغر دستغیب که شهید مدتی محافظ او بود نفر اول این افراد بودند. عبدالحمید در این وصیت نامه تقاضا کرده بود او را با لباس سبز سپاه دفن کنند.
جسد که به شیراز رسید در سردخانه بیمارستان ارتش نگهداری شد برای اینکه به وصیت نامه عبدالحمید دقیقاً عمل کنیم نزدیک غروب با چند تن از دوستان به بیمارستان رفتیم و جسد او را تحویل گرفتیم و یک دست لباس سبز سپاه را به تن او کردیم و قبل از ساعت ۹  به قبرستان دارالرحمه شیراز (قطعه شهدا) بردیم.
چون نام من و آن چند نفر در وصیت شفاهی شهید نیامده بود جسد شهید را در محدوده ای که بنا بود در آنجا دفن شود گذاشتیم و حدود بیست متر از آن فاصله گرفتیم تا کسانی که برای دفن دعوت شده بودند و اسامی آنها در وصیت بود شهید را دفن کنند.  زمانی که قبر آماده شد و جسد شهید را به داخل قبر سرازیر می کردند و من از دور شاهد این صحنه بودم حال عجیبی پیدا کردم.  احساس می کردم حادثه عجیبی در حال اتفاق افتادن است که برای من بی سابقه بود. به عبارت دیگر می شود گفت منتظر وقوع حادثه ای بودیم که کیفیت و نحوه وقوع آن برایمان قابل پیش بینی نبود.  حادثه این بود که تا جسد شهید از تابوت برداشته شد و به داخل قبر سرازیر گردید ناگهان نور سبز رنگ خیلی شدیدی را در اطراف جسد شهید دیدم که با جسد به داخل قبر سرازیر می شد.  با دیدن این نور سبز رنگ از خود بیخود شدم و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاده و دارد می افتد.  نمیدانم چه مدت در این حال بودم که به هوش آمدم.  تعداد محدودی که به ۱۵ نمی رسیدند همه شاهد وقوع این حادثه بودند.
صبح روز بعد، مادر شهید عبدالحمید برای من و چند نفر از دوستان تعریف کردند دیشب (شب دفن) عبدالحمید را در خواب دیدم که به من گفت مادر چرا با اینکه گفته بودم مرا در ساعت ۹ دفن کنید مرا با تأخیر دفن کردند؟ پرسیدم پسرم مگر حالا چه اتفاقی افتاده؟ گفت آخر آقا امام زمان منتظر من بودند و چون قرار ایشان با من ساعت ۹ بود این تأخیر باعث شد من از ایشان شرمنده شوم.
مادر شهید می گفت در خواب خانمی را هم همراه فرزندم دیدم و پرسیدم عبدالحمید این خانم کیست که همراه توست؟ گفت مادر ساعت ۹ که گفتم مراسم عقدکنان من با این خانم بود.

راوی: کاظم ده بزرگی
منبع: لحظه های آسمانی کرامات شهیدان(جلد دوم)، غلامعلی رجائی ۱۳۸۹
نشر: شاهد

ادامه مطلب + منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *